|
شاید شعری از زبان احسان. محمود . مسعود. مهدی و فرشاد کفش هایم را رفتگری پیر پوشیده است جامه هایم را کسانی که اصلاً اهل این کوچه نبوده اند، و دلم که مال خودم نبود و هنوز هم میل ِ عجیبی به همین چیزهای پیش ِ پا افتاده ی ارزان دارد. فقط یک عده بخصوص می فهمند که شستن ِ یکی دو لکه از آستین آینه چقدر دشوار است. برای رسیدن به آینه البته شکستن می خواهد، باید یکی دوبار از دریا گذشته باشی تا طعم تر شدن از شوق گریه را بفهمی ! حالا من اینجایم بالانشین مجلس ملائکی آشنا که تازه از آوازهای آسان آدمی به همین چیزهای پیش پا افتاده ارزان رسیده اند. حالا چقدر دل کندن از چراغ و گفت و گو دشوار است! من آن پایین خطوطی خوانا از خاطرات شما را جا گذاشته ام و حس می کنم هنوز طلبکار یکی دو بوسه از دوستان مَحرمِ آن همه قرار نیامده ام ! من دارم به وضوح ... شما را می بینم بارانی که بیرون خانه می بارد ، پرده ای که نَم نَم ِ باد ، یا اناری آنجا که خیس خاطره می لرزد ! شما غمگین و بی سؤال ، هوا گرفته و من که پی نشانی کسی در جیب ِ آخرین پیراهنم باز به خانه برگشته ام . من اینجایم کنار سفره نشسته ام یک شعر ناتمام من آنجا جوری در خوابِ خط خورده ی همان ورق پاره های بی حوصله جا مانده است. بیرون چه بارانی گرفته است گریه نکن نسیما من از این پیشتر نیز با مرگِ عزیز خود آشنا بوده ام ، ما بارها به شوخی از لبه تیز هر تیغی عبور کرده ایم دوباره هم به واهمه های بی نشانِ همین زندگی بازآمده ایم . گریه نکن بابا ، من هرگز نمی میرم! + نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386 15:12 توسط ری را |
خیلی وقتا .... مجبوری که اون جوری که دلت می خواد نباشی... خیلی وقتا .... وادارت می کنن به چیزی رو که با عقایدت همگون نیست .. حتی اگه عقایدت درست باشن!!!! خیلی وقتا .... باید ! قضیه ای رو که بهت دیکته می کنن بپذیری .. پس دلت چی می شده و باورهایی که برات زیبا هستن چی می شه؟؟ 3 راه داری : - یا قبول با چشم گفتن قبول می کنی - از درون راضی نیستی ولی به خاطر منافع و شرایط کنونی و آینده مجبوری که قبول کنی - یا اینکه جلوشون می ایستی !! و…. ….. ….. این روزها تو جامعه ، یعضی ها هنوز فرق بین عقایدشون ، عرف ، شرع رو نمی دون قصدم از این نوشته این نیست که معنی این کلمات رو بنویسم!!! یا اینکه حرف سیاسی بزنم!!! اما می خوام بگم چرا این آدما می خوان عقاید خودشون رو به اسم قانون !!! قانون من درآوردی تحمبل کنن!!!!!!!!!!!!!!!!!! تو خیابون…. دانشگاه …. یا حتی گاهاً محل کار …. می تونین این شرایط رو به وضوح ببینین!!!! نمی دونم تا کی این شرایط ادامه داره ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ پس با این شرایط اعتقادات و باورهامونو رو باید در پستوی خانه نهان کنیم!!! و اونجوری که از ما می خوان باشیم نه خودمون!!! من که از دسته سومم به قول دوستام یه روز به خاطر زبان تند و تلخم سرم رو به باد می دم!! تحمل قبول حرف زور رو ندارم !! همین چند روز پیش داشتم سرم رو به باد می دادم!!!! پس…. مجبورم سکوت کنم …. به قول فروغ: از منست این غم که بر جان من است دیگر این خود کرده را تدبیر نیست پای در زنچیر می نالم که هیچ الفتم با حلقه ی زنجیر نیست + نوشته شده در یکشنبه چهارم آذر 1386 12:11 توسط ری را |
|