|
وقتي كه دلت گرفته ، وقتي كه حوصله هيچكس و هيچ چيز رونداري ، كوله تو برمي داري و مي ري به يه جاي دور يه جايي كه احساس مي كني بهش تعلق داري و يه تيكه از وجودت رو گم كردي و حالا كه به اونجا رسيدي مي توني پيداش كني! پاهاي تاول زده ات خسته مي شن ! نفست بند مياد! صورتت از شدت سرما يا گرما ميسوزه! مي افتي.. اما تو فقط به قله نگاه مي كني و بالا مي ري . بالاو بالاتر اومدي تا... تا رسيدي به اونجا كه مي شه آزادانه داد بزني! نفس بكشي ! مي توني در برابر قدرت « او» سر تعظيم رو فرو بياري و سجده كني ! «سجده عشق بر خاك عشق در قله عشق» اونجا مي فهمي كه كي هستي ، چكار مي كني و به كجا مي ري؟ چشم و گوشت رو باز كن! اگه درك واقعي كلمه ي كوه رو بدوني اگه هدفت رو از بالا اومدن بدوني خودت رو پيدا مي كني! خودِ خودت رو بلند شو دستاتو باز كن و بلند داد بزن : من خودم رو پيدا كردم! من خود بدون صورتكم رو مي شناسم! آروم مي شي . مثل يه پرنده ي آزاد كه تو آسمون آزادانه بال مي زنه اما، اما اگه هدفت رو ندوني و تلاشي هم واسه فهميدن هدفت نكني ، اگه نفهمي واسه چي بالا اومدي اگه.... كوه هم واسه بالا اومدنت تأسف مي خوره كوه روشو از تو بر مي گردونه واي به روزي كه با حرفها وكارهات مورد خشم كوه قرار بگيريم! واي به اون روز! + نوشته شده در شنبه هفدهم شهریور 1386 20:25 توسط ری را |
|