|
گاه خسته و سربزير دلت نمي خواهد به خانه برگردي ، مي روي ، قدم مي زني ، بي جهت ، بي حرف ، بعد يكباره پياله كج مي شود ستاره از لبِ لرزيده ي آسمان مي افتد مي شكند، مي ميرد. نه آسمان ِ تشنه ي برف آلود ، بي تفاوت ُ نه ماه ِ ساكت ِ قصه گو مقصر است ! پرده ها را ببند پنجره ها را ببنند رخسارِ خسته از فهم هر آشنا بپوش، به كسي هم چيزي نگو ، نه در ، نه ديوار و نه آينه ! س.ع.ص + نوشته شده در شنبه سیزدهم مرداد 1386 19:57 توسط ری را |
بعد حدود ۶۵ روز غيبت من اومدم!! + نوشته شده در جمعه دوازدهم مرداد 1386 12:25 توسط ری را |
|