تبليغاتX
بیستوون

بیستوون

 

قرارشده بود يه برنامه توريسم ورزشي براي هفته گردشگري داشته باشيم و اين برنامه موكول شد به يه برنامه دو روزه به پراو حركت ۵ شنبه ظهر و برگشت  روزجمعه

چقدر غرولند كردم تا آقاي شمس سرپرستمون برنامه رو يک روزه كنه  از اون ور هم آقا وحيد يار غارم مي گفت الا و بلا منم باهات مي ام حالا كي اينو راضي كنه كه پراو جاي بچه ها نيست

شبا پابه پاي من مي دويد طناب مي زد بارفيكس مي رفت

مي خواست بره غار!!! مي گفت غار چيزي نداره با هشت فرود مي ري با يومار بالا مياي!!

چه راحت!!

برنامه  پياده روي صبحا كه يه هفته اي  تعطيل شده بود دوباره تمديد شد.

خلاصه چهار شنبه حرفم به كرسي نشست و برنامه يه روزه شد حركت روز جمعه ساعت ۵ صبح در استانداري روزه هم بي روزه!!!

خدا جون ما رو ببخش

ولي ..... آخ جون من مي رم پراو
ديگه تمرينم بيشتر شد

وحيد خان داداشم هم اومدنش جدي شده بود 

اي خدا !!!!

شب مگه خوابم مي برد انگار مار رفته بود توي دوتا چشمام نمي دونم كي خوابيدم فقط ديدم وحيد رو سرم وايساده:

آجي بيدار نمي شي اما ساعت كه زنگ نزده بود يعني  ساعت چهار و نیم  شده؟

- ساعت چنده؟

- ۴:۱۵حاضر نمي شي؟

عزيزم بچه ذوق زده شده بود كاش واسه مدرسه رفتن هم اينقدر شور و شوق داشت!!!

چي كار كنم منم پا شدم تا يه سرو رويي شستم ديدم كفش سنگ خودم و خودشو يه تونيك و چند تيكه طناب و هشت و....!!!!

-                                 اينا چيه وحيد؟

- هيچي گفتم شايد اونجا تمرين سنگ هم كرديم!!

دلشو نشكستم كولشو بست و نشست پشت در تا من حاضر شم (هنوز تو ذاتم نيست هرجايي مي رم  شب وسيله هامو جمع كرده باشم ) منم كولمو بستم ساعت ۴:۴۵ بود از خونه زديم بيرون اضطراب رو تو چشاي پدرم ديدم پريسا خواهرم ما رو از زير قران رد كرد

به خدا كوه قاف نمي رفتم؟

اون لحظه از خودم خجالت كشيدم چقدر به خودم حرف زدم كه واسه دلم حاضرم جلوشون وايسم  اونا رو نگران كنم خدايا اين دم سحري منو ببخش

خلاصه از ماشين كه پياده شديم يه پسر كوله بدست هم با ما از تاكسي پياده شد :

ها اي يعني اينم امروز با ماست

 ميني بوس در استانداري وايساده بود تا ساعت ۵:۳۰ منتظر بوديم اوه ...

حميد اميري هم اومده بود!! شب همش مي خواستم بهش خبر بدم اما روم نمي شد!!

 ۱۲ نفر شديم  همه براي بار چندمين بار بود كه مي رفتن پراو بجز من و وحيد كه بار اولمون بود همه ي اون كسايي كه واقعا اهل كوه بودن اومده بودن آقاي شمس دبير هيا ت كوهنوردي يوسف سوري نيا به قول خودم پدر غار پراو آقاي محبي پدر علي محبي سنگنود خوب كرمانشاهي  حميد  اميري و.... مسن ترينمون آقاي معمار بود كه ۷۰سالش بود معلم بازنشسته  چقدر احساس كوچيكي مي كردم در مقابل اونا ولي چقدر از ديدن من و وحيد خوشحال شده بودن

 ديگه تحمل منتظر شدن رو نداشتيم ما اومديم نره كوه!!!  پيش به سوي جاده كرمانشاه - تهران

از ميدان امام خميني  كرمانشاه تا مسير چالابه كه مسير حركت پراوه حدود ۱۳ كيلومتر راهه اما من از پنجره خونه مي تونم از پشت كوه ماسي پراو رو ببينم از توي شهر با اينكه به قـــــــله  نزديكتر هم هست نمي شه رفت در حال حاضر بايد از روستاي چالابه به سمت قله رفت!!

صبح هوا خيلي خنك بود ساعت حدود 6 از ماشين پياده شديم هوا خيلي عالي بود اونقدر سرد بود كه پلارم رو تنم كردم  يه دفعه ديدم كولمو ازم گرفتون ببينن چي توشه!!!

كولم خيلي سبكه باور كنيد اصلا اذيت نمي شم

يه مقدار از وسيله هامو تو كوله هاشون گذاشتن!!

كوله وحيد هم سبك شد

خيلي عصبي شدم!!!

من مي خواستم مزه كوه رو با وزن كردن كوله شيرين كنم اما يوسف و آقاي شمس  و خانم اميري نذاشتن..

مي خواستن با حمل كردن كوله سنگين ازشون عقب نيفتيم!!!

ابتداي راه پر از درخت بلوطه ،بلوطاي سبز كه فكر مي كنم اگه چند تا بارون بياد همشون رسيده بشن سمت راست مسير رو نمي دونم چه آدماي.....  كوه و درختا رو آتيش زده بودن الهي خدا ..... لا اله الا الله  دم سحري به نفرين كردن افتاديم

 

 

چه گلاي حسرت خوشگلي  به قول بچه ها گل عقده اي گلي كه حسرت ديدن بهار رو داره آخي...

اينجا واقعا پاييز هزار رنگ رو ديدم: هر برگي يه رنگ و  هر درختي هزار رنگ

 

همه خندون بودن و از خاطره هايي كه توي مسير داشتن تعريف مي كردن من واقعا افتخار مي كردم كه توي اولين تجربه صعود  بالاي۳۰۰۰ متري  با همچين گروهي  اومدم ....

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385 8:8 توسط ری را |


 

 

مردن به وقت پاييز

و يافتن در پاييز

 

      پس از گذشت نزديك به ۱۰ ماه از حادثه دلخراش كل جنون جمعه ۱۴ مهر  پس از تلاش هاي گروه هاي امداد و نزديكان حادثه ديدگان كل جنون جسد  فرشاهد احسانپور پيدا شد.

در اين تجسس كه توسط گروه هاي امداد اليگودرز و گروهي كه از كرمانشاه در آنجا مستقر بودند انجام شد پيكر بي جان فرشاد احسانپور  كه در حفره اي از برف مدفون شده بود كشف و به زادگاهش انتقال داده شد.

 

 

«آرزو مي كردم ،

دشت سرشار ز سرسبزي روياها را.

من گمان مي كردم ،

دوستي همچون سروي سرسبز ،

چار فصلش همه آراستگي است.

من چه مي دانستم

هیبت باد زمستانی هست. 

من چه می دانستم

سبزه مي پ‍ژمرد از بي آبي

سبزه يخ مي زند از سردي  دي»

 

با اينكه چيزي به سالگرد اين اتفاق نمانده اما هر روز با شنيدن اخبار اين حادثه اشــــــــــــك تو چشمها حلقه مي زنه و دلها از نبودن عزيزانمان تنگ

اما...چه واهمه ازاين اشك ها كه با اشتياق به استقبال شان مي رويد و گاه فروتنانه فرو مي خورد كه نكند ديگري دلتنگ تر   باشد يا غمش جانسوزتر ، نكند داغ تنهايي كسي تازه شود ، نكند آرامش نداشته ي كسي دستخوش تلاطم يادها شود!

خاطرات را يكي يكي مرور مي كنيم ، آه مي كشيم يا نه، قلب بزرگ بعضي ها در پي گفتن هاست كه « آهاي تو! يادت مي آيد آن روزها...»

 

راستی نكند آن كه رفت ، حر ف هاي دلتنگي هاي شبانه مان را نشنود و نكند آن كه رفت ، سايه ي  سياه روزهاي تنهايي مان را نبيند اما ، تا رفتن ما چه باشد و ديدن و شنيدمان.

روانشان شاد

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم مهر 1385 8:56 توسط ری را |


 

برق مي زد روي كوه: سبزينگي

زندگي لبريز بود از زندگـــــــــي

با همه بود و نبودِ سرنوشـــــــت

زندگي رسم رهايي مي نوشـــــت

 

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم مهر 1385 7:36 توسط ری را |


 

اينقدر دلم از نره كوه پره كه يه طومار درموردش نوشتم

كي مي گه كوه خوبه؟؟؟؟؟؟
كي مي گه كوه روحيه آدمو خوب مي كنه ؟

كي ميگه .......

من با روحيه بالا تمرن خوب رفتم نره كوه اما بدون اونا پايين اومدم!!!!!!!!!!

قضيه از اين قرار بود كه از ماههاي قبل مي خواستم به ياد يكي از زيباترين روزاي زندگيم(۱۶ مهر ۸۳)  برم نره كوه يا يكي از مسيراي ديواره بيستون رو صعود كنم اما روز به روز داشتم به اين تاريخ مي رسيدم اما...

خلاصه از طرف ديگه  از طرف محل كارم چندتا برنامه رو بمناسبت هفته گردشگري  داشتم برنامه ريزي مي كردم كه بايد با هيئت استان هم وارد مذاكره مي شدم

يكي از برنامه هامون ۳ شنبه هفته قبل برگزار شد كه گزارشش رو بعدا مي نويسم

اما برنامه ي بعدي صعود نره كوه  بود

قرار شده بود يه صعود ۲ روزه به نره كوه داشته باشيم من به عنوان نماينده اداره با كوهنورداي شهر

اما با غرزدن هاي  من برنامه يه روزه شد روز جمعه ساعت ۵:۳۰ دقيقه از كرمانشاه به سمت نره كوه

براي اولين بار مي خواستم يه صعود ۳۳۵۷  رو  تجربه كنم

......................

..............................................

....................................................

اما حالا ديگه كوه نــــمــــــي خــــــوام

مثل افليجا برگشنم خونه از هر ابزاري استفاده شد تا پايين بيام

حالا منم و يه پاي لنگون  كه تو خونه به پدر و مادرم مي گم : چون كف پاهام تاول زده اينجوري راه مي رم

 

نره كوه تو با قيافي زيبايي كه داري  با اون خشونتي كه همه ي راه فكر مي كردم پره وجودته اما اصلا نبود!

همش از دور با چشاي پر مهرت منو به سمت خودت كشيدي اما ديگه نمي خوامت

ديگه دوست نـــــدارم



ادامه دارد...

 

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم مهر 1385 7:44 توسط ری را |


بوی مدرسه

بوی پاییز

کتابای نو

لباسای نو

 

.....

این روزا عجیب دلم هوای مدرسه کرده این موقع ها همیشه در تکاپو بودم که توی محیط جدید چطوری با آدمای جدید برخورد کنم؟

دوستای جدید

یه خانم معلم خوب که تو چشاش بتونم آرامش رو ببینم

دستاش که تو رو تا آسمونا می بره

چقدر عاشقانه و صادقانه به همه چیز نگاه می کردیم

یاد گرفته بودیم همیشه بخندیم دروغ نگیم به همدیگه کمک کنیم از مشکلا ت نترسیم

دست تو دست هم می دویدیم بازی می کردیم آواز می خوندیم:

پاییزه و پاییزه

برگ درخت می ریزه.....

پشت اون نیمکتای چوبی درسامونو می خوندیم 20 می گرفتیم تا بزرگ شیم و به آرزوهامون فکر می کردیم

هر کی یه آرزویی داشت :

یکی دوست داشت معلم بشه

یکی دکتر

اون یکی پلیس

اگرهم خیلی بلند پرواز بود مثل من آرزو داشت فضانورد بشه!!

تا به چیزی معلم می پرسید دستامونو بالا می بردیم می رفتیم پای تخته سیاه می خواستیم بگیم خانم معلم ما دوست داریم حرفاتونو گوش می دیم درسمونو خیلی خوب بلد شدیم.

بزرگ و بزرگ تر شدیم  آرزوهامون طرز نگاهمون به همدیگه همه عوض شدن هر کی یه راهی رفت

 راهی رو که از بچگی می خواستیم بریم گم کردیم و از یه راه دیگه رفتیم!

و شاید هم از بینمون کسی به بیراهه رفت!!

اون موقع های بچگی چقدر به هم شبیه بودیم اما حالا دریغ از یه وجه شباهت !!

دیگه دستامون هم از هم دور شدن!

همه چیز رو با چشمامون می بینیم بدون اینکه از از گوشامون از عقلمون کمک بگیریم

چقدر عوض شدیم

        شاید هم زمونه عوض شده؟

 

ممکنه اگه حالا دوستای اون موقع رو ببینیم دیگه نشناسیمشون شاید م به روی خودمون نیاریم که همدیگه رو می شناسیم

ولی هر چی بود یه رویا بود که خیلی زود دوران بچگی مون، دورانی که پر بود از بوی صداقت تموم شد

به اندازه ی یه چشم به هم زدن

این روزا دیگه صدای خش خش برگام بدجوری گوشموآزار می دن

باز می خوام همون نیمکت اول کنار میزخانوم معلم بشینم تو چشاش نگاه کنم با نگاش بهم بگه عزیزم  فردا رو دستای شما می سازه

با هم بخندیم

از پنجره بیرون رو نگاه کنم و

همه چیزو از اول شروع کنم............

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه دهم مهر 1385 13:54 توسط ری را |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

طوفان اگر سراغ تورا گرفت
کوه باش وُ
نسیم اگر به دیدار تو آمد
باغ!



صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

کوهستان سرد
كلام
سایت گروه کوهنوردی سهیل
شاپرک تنها
سایت کوهنورد
پرشین وبلاگ
پرشین استت
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

86/12/01 - 86/12/29

86/11/01 - 86/11/30
86/09/01 - 86/09/30
86/08/01 - 86/08/30
86/06/01 - 86/06/31
86/05/01 - 86/05/31
86/03/01 - 86/03/31
86/02/01 - 86/02/31
86/01/01 - 86/01/31
85/12/01 - 85/12/29
85/11/01 - 85/11/30
85/10/01 - 85/10/30
85/09/01 - 85/09/30
85/08/01 - 85/08/30
85/07/01 - 85/07/30
85/06/01 - 85/06/31
85/05/01 - 85/05/31
85/04/01 - 85/04/31
85/03/01 - 85/03/31
85/02/01 - 85/02/31



پیوندها

K2
ولاش
داغلار
تا اوج
رازکوه
سوتک
آناپورنا
آیریکان
نوپتسه
ابهر کوه
برج سینا
تهران کوه
کوه انتظار خدا
دریای سرخ سرخ
شب سكوت كوير
کوهنوردی و زندگی
سنگنوردی در قزوین
گروه کوهنوردی فراز
آزاد کوه
یادداشتهای یک کوهنورد
سرخ كوه
طنز كوه
آوازهاي كوه
گروه کوهنوردی تاریانا
کوهنورد
کوه در آیینه تصویر
چنگ الماس
سایتهای کوهنوردی و سنگنوردی
انجمن کوهنوردی پلي تكنيك تهران
گزارشات صعودبه قلل ودیواره های مرتفع
تارنگار يك عنكبوت در مورد طبيعت و زندگي
انجمن کوهنوردی دانشگاه صنعتی خواجه نصیر
امید کوهستان
با هم همسفر شویم
گروه کوهنوردی پراو کرمانشاه
مسیر جادویی
گروه کوه نوردی البرز دامغان
واگويه هايم
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin


همراهان بیستوون: عزیز