تبليغاتX
بیستوون

بیستوون

.Beauty is the first glimpse of the divine

 

,Wherever you beauty

 

.Remember you are on holy ground

 

:Wherever, I say

 

,in a human face 

 

,in a child’s eyes 

 

,in  a lotus flower 

 

,or in the wings of a bird in flight 

 

,in the rainbow

 

.or in a silent rock

 

Ground- Wherever you see beauty , remember ,you are

 

.on holy GOD is close

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385 22:37 توسط ری را |


امشب داشتم به برنامه ي فردا صبح فكر مي كردم قراره همه ي بچه ها و مهمونا رو ببرم كوه!!

فردا ساعت ۴:۳۰ دقيقه همه رو بايد با بدجنسي تمام بيدار كنم

امروز اصلا به بيستوون سر نزدم تصميم گرفتم قبل از خواب يه سر كامنتهارو بخونم

يكي از دوستان كه خيلي نسبت به من ارادت دارن  جناب سرگذشت مدير وبلاگ شب سكوت كوير كامنتي رو واسم گذاشتن كه حيفم اومد اونو واسه شما هم نذارم 

مناظره خسرو با فرهاد

نخستین بار گفتش کز کجایی
بگفت از دار ملک آشنایی
بگفت آنجا به صنعت در چه کوشند؟
بگفت انده خرند و جان فروشند
بگفتا جان فروشی در ادب نیست
بگفت از عشق بازان این عجب نیست
بگفت از دل شدی عاشق بدین سان؟
بگفت از دل تو میگویی من از جان
بگفتا عشق شیرین در تو چون است؟
بگفت از جان شیرینم فزون است
بگفتا هر شبش بینی تو در خواب؟
بگفت آری چو خواب آید! کجا خواب؟
بگفتا دل ز مهرش کی کنی پاک؟
بگفت آنگه که باشم خفته در خاک
بگفتا گر خرامی در سرایش؟
بگفت اندازم این سرزیر پایش
بگفتا گر کند چشم تو را ریش؟
بگفت این چشم دیگر دارمش پیش
بگفتا گر نیابی سوی او راه؟
بگفت از دور شاید دید در ماه
بگفتا دوری از مه نیست در خور
بگفت آشفته از مه دور بهتر
بگفتا گر بخواهد هرچه داری؟
بگفت این از خدا خواهم به زاری
بگفتا دوستیش از طبع بگذار
بگفت از دوستان ناید چنین کار
بگفت آسوده شو کاین کار خام است
بگفت آسودگی بر من حرام است
بگفتا رو صبوری کن در این درد
بگفت از جان صبوری چون توان کرد؟
بگفت از صبر کردن کس خجل نیست
بگفت این دل تواند کرد دل نیست
بگفت از عشق کارت سخت زار است
بگفت از عاشقی خوشتر چه کار است؟
بگفتا جان مده! بس دل که با اوست
بگفتا دشمنند این هر دو بی دوست
بگفتا در غمش میترسی از کس؟
بگفت از محنت حجران او بس
بگفتا هیچ همخوابیت باید
بگفت ار من نباشم نیز شاید
بگفتا چونی از عشق جمالش؟
بگفت آن، کس نداند جز خیالش
بگفت از دل جدا کن عشق شیرین
بگفتا چون زیم بی جان شیرین
بگفت او زان من شد! زو مکن یاد
بگفت این کی کند بیچاره فرهاد
بگفت ار من کنم در وی نگاهی؟
بگفت آفاق را سوزم به آهی
چو عاجز گشت خسرو در جوابش
نیامد بیش پرسیدن صوابش
به یاران گفت کز خاکی و آبی
ندیدم کس بدین حاضر جوابی 

از لطفتون سپاسگذارم

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مرداد 1385 1:42 توسط ری را |


 

اين جمعه مثل هفته هاي قبل مسير مون بيستون بود

و تونستم براي اولين بار برم اون بالاي فرهاد تراش توي  طاقچه !!! 

 

اون بالا، بالاتر از همه ي  اون كسايي پايين تر از من بودن، يه من  آرامش خاصي مي داد

اون قدر كه دلم نمي خواست پايين برگردم!!

 

 

و پاهاي تاول زده اي كه از جدال با سنگ هيچ هراسي ندارند!!

 

اما خب هميشه آدم بالا نيست همون طور كه يه روز توي فرازه بايد به فكر  فرود هم باشه

 

 

 

 مسير .... مسيري كه توسط مربي مون آقاي ج... و حسين در حال گشايشه

 

 

 

به نظرتون توي اين كوله ها چي هست كه ساعتها و حتي روزها تمام سختي ها رو به جان خريده و سنگيني وزنشو تحمل مي كنيد؟

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385 8:10 توسط ری را |


 

ولادت مرد حق علی مرتضی  و روز پدر

بر تمامی مسلمانان و عاشقان مبارک

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم مرداد 1385 9:7 توسط ری را


  طبق برنامه اي كه از روز قبل توي دواشكفـــت داشتيم امروز جمعه بايد فرهاد تراش مي رفتيم از شوق ديدن دوباره بيستون سر از پا نمي شناختم قرار ما ساعت ۵:۳۰ دقيقه صبح ميدان فرودگاه بود منم كه اصلا عادت اينو ندارم كه شب كوله ام رو ببندم (حتي از بچـــــــــگي عادت داشتم برنامه كلاسي مو صبح حاظر كنم) صبح ساعت ۴:۳۰ بيدار شدم و كوله مو بستم  البته همش خوراكي بود واز همه مهمتر دوربينم!!

با وحيد از خونه بيرون زديم و چون منزل ما به ميدان فرودگــــــاه نزديكه توي ۷ دقيقه به اونجا رسيدم قبل از رسيدن بقيــــه! اونجا خيلي از كوهنوردهـــــا رو با كوله هاي سنگينشـــــون مي شد از بقيه تشخيص داد البته فكر نمي كنم اونام مثل ما كولشون پر از خوراكي باشه!

بچه ها تا  ۵:۳۰ خودشون رو به اونجا رسوندن و چون ظرفيت ماشيناشون تكميل بود من همراه وحيــــــــد ، حسين (به قول خودم صابر) و آقاي جيم با ماشيناي دربستي بيستون كه دور ميدون بودن همراه بچه ها به در كانون اصلاح تربيت كه پايين فرهاد تراش بود رسيديم

صبح ساعت ۶ اونم بيستــــــــــون واي كه چه ذوق زده شده بودم دوست نداشتم با هيچ كس صحبت كنم وحتي به چيزي فكر كنم باد خنكي كه مي وزيد  بيشتر روح مشوشــم رو قلقلك مي داد بالاي ديواره رو كه نگاه كردم و طبق نقشه ي مسيرهاي بيستــــــــون كه توي ذهنم حفظ كرده بودم مسير ۲۰ رو پيدا كردم به نظر من اونجا بالاترين نقطه روي كوهه عشقه كي مي شه كه من از اين مسير بالا برم!!!

تا رسيدن به فرهاد تراش بايد از بين كاجهاي بلندعبور مي كرديم.

چقدر اومده بودن و شب اونجا بودن از بين كسايي كه اونجــــا بودن حميد اميري رو ديدم  كه با دوستاش شب رو توي فرهاد تراش خوابيده بودن

بعد از رسيدن به پاييــــن فرهاد تراش يه سنگايي هستن كه شايد به نظر راحت بيان اما بالا رفتنشون كار هر كسي نيست آقاي جيم مسيرهايي رو به ما ميدادن كه بايد روي سنگها تلاش مي زديم اونم چه تلاشي مــن كه همش در حال جيم زدن بودم هرچقدر به اطراف نگاه مي كردم سير نمي شدم اينقدر بچه ها صـــــــدام مي زدن كه: خانم بيا.....!! بيا ديگه ....!!! مي دوني مسيرچيه ؟

به خير گذشت هر مسيري روكه آقاي جيم مي گفتن من مي گفتم خيلي راحته كاري نداره اما فقط حرف بود !!

خلاصه آقاي جيم مسير كٌنج  رو به ما نشون دادن و بايد مسير رو مشخص مي كرديم  ماشالله كم هم اونجا نمي آن از روي پودرهايي كه زده شده بود مي شد مسير رو تشخيص داد

منم، من نمي تونم بالابرم سرزبونم بود  ديگه اون آخرا من بالا رفتم

- من كه نمي تونم  از همين الان مي گم بچه ها به من نخنديد

آقاي ج..امـــــ-ا مدام تو اين يكي دوروزه از هدفم حرف مي زد راستش مي ديدم كار من ازبقيه بچه ها خيلـــي سخت تره مي گفت: نگونمي  تونم تو مي توني

بالا رفتم چه بالا رفتني!! صابر(حسين) منو از پايين اصلا فيكس نمي كرد مي خواست روي پاي خودم بايستم و به اميد حمايت بالا نرم  مدام آقاي ج... با صابرراهنماييم مي كردن بالا يه گيره انگشتيه.... پاي راستت رو يه خارج پا بزن....آها خودشه ....

تا يه جايي بالا رفتم گره زدن روسريم  اون بالا از تمام كارا برام سخت تر بود

خلاصه بعد تلاش زدن ما نوبت اين بود كه آقاي جيم خودشون مسير رو صعود كنن!!

باورتون نمي شه به سرعت برق و باد خودشو به بالاي فرهاد تراش رسوند: اونم فقط به يک دست

 

تا ظهر بچه ها مسير رو صعود كردن اما وقت مبارك من صرف ديدن زيبايي هاي اونجا شده و مدام عكس مي گرفتم موقع خوردن ناهار آقاي جيم گفتن  برويم بالاي تاقچه (همون بالاي فرهاد تراش )  ناهار بخوريم از سمت چپ يه طناب رو وصل كرده بودن به بالاي تاقچه و از سمت راست يه يكي از سنگهاي بزرگ اونجا فكرشو بكنيد كه انگار مي خوايد از يه سمت  دره با طناب به سمت ديگه ي اون بريد

حسين اولين نفر بود كه رفت بعد مينا...

اما ديديم واقعا فايده نداره وقت زيادي صرف مي شه تا غروب هم كسي ناهارش رو نمي خوره (هرچند كه من هنوز صبحانه هم نخورده بودم)

دوباره بچه ها پايين اومدن و سمت راست فرهاد تراش توي يه سايه اي كه سنگا درست كرده بودن ناهار خورديم  بعدش صحبت كردن ما خانوما و  خوابيدن پسرا!!

بعد از يه خورده استراحت دوباره پايين رفتيم و روي يه مسير دبگه روي فرهاد تراش كار كرديم  الان كه هوا خنك تر شده بود خيلي از كسايي روكه دورا دور مي شناختم يا اينكه امروز باهاشون آشنا شدم كه كارشونون اقعا خوب بود بيستون  اومده بودن

از بين همه ي اونا مي شه از آقاي يوسف  سوري نيا اسم ببرم ركورد دار پيمايش غار پراو در 4 ساعت و ...(خورده ش رو يادم نمي آد!!)

آقاي سوري نيا به من  قول دادن كمكم كنند تا براي اولين بار غار پراو برم و گفتن كه قبلش حتما تمرينايي زيادي رو بايد باهاشون داشته باشم (واي خدا جون!!!)

 

توي  لحظــــه هايي كه دوربين دستــــــم بود داشتم دنبال شكار سوژه مي گشتم حسين رو ديدم كه يه گوشـــــه دراز كشيده بود . بنده ي خدا همراه خواهرش اومده بود مثلا تمرين سنگ اما واقعا خسته شده بود اونقدر كه اصلا دم از خستگي نمي زد به همين خاطر من بهش مي گفتم صابر !!!   

 

 

امروز دقيقا ۱۶۹تا عكس گرفتم با اينكه از همه جا و همه عكس گرفتم اما كسي نبود كه ازم عكس بگيره!!

اومدنمون اونقدر طول كشيد كه  هوا كاملا تاريك شده بود همه در امامزاده  با ماشيناي دربستي كرمانشاه برگشتيم  شب حدود ساعت ۹ به خونه رسيديم

 نمایی از فرهاد تراش

 

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم مرداد 1385 8:2 توسط ری را |


 

امروز ۵ شنبه ۵ مرداد و قراربود با بچه هاي سالن بريم دواشكفت. تمرينات خيلي فشرده اي داریم  با و حيـد برادرم  و پريسا خواهــــرم ساعت ۱:۴۵ظهـــرتوي اون گرما ناهار خورده و نخورده را افتاديم سمت سه راه مسكن .

مربي سنگنوردي ما  خانم ميم از يكي از سنگنــــورداي خوب كرمانشاهي وكشور دعــــــوت كرده بودن كه يه چنــــد وقتي رو همراه با باشن و امروز هم سعــــادت اينو داشتيم  همراه آقاي جيــم كه خودشون نخواستـــن اسمشون رو بيارم در محضرشون شاگردي  كنيم.

خلاصــــه سر ساعت ۲ ظهر همه ي بچه ها اونجـــــــا رسيدن تقريبا ۱۵ نفر بوديم. بعد احوالپرســـــي  سوار ماشين بچه ها شديم و رفتيم سمت پارك كوهستان و يه مسيري رو تا رسيدن به دواشكفــــــت حدود ۳۰ دقيقه كوهپيمايي كرديم .

براي رفتن به دواشكفت با يد ابتدا به پارك كوهستان رفت از اون پايين دو تا غار رو مي بينيد كه غــار بالايي همون دواشكفت ِ. البته ما توي غار نرفتيم توي دهانه ي اونجا سنگنوردي تمرين مي كرديم اين عكسهــــا هم تحفه ي تمرين امروز

نمایی از شهر کرمانشاه

 

 

اين مارمــولك سوژه امروز من بود روي هر سنگي كه مي رفت ازش عكس مي گرفتم. و لي خوش به حالش كه بطور غريزي از سنگ ها و صخره ها بالا ميرفت اونوقـــــت من با اين همه تمرينايي كه مربيــــا  مي دن  هنوز اندر خم كوچه  ي اولم.

 

 

 

لحظه ي اولي كه آ قاي جيم  رو ديدم فكر نمي كردم اينقدر حرفه اي باشن  مي گفتن كه از حدود ۱۸ سالگي سنگنوردي كا ر مي كردن !!

چقدر خودمو سرزنش مي كردم كه سرپيري تازه  ياد  مي گرفتم (هرچند كه تو ۱۸ سالگي سرم تو لاك خودم بود و درس می خوندم)

 

 

 

اونجا همه محو حركات آقاي جيم شده بوديم

 

مسيــــــــــري كه كار مي كرديم مسيرماشالله بود و وقتي آقاي جيم رو مي ديدم كه چه طوري بالا مي رفتن مي گفتيم اسم اين مسير رو بايد گذاشت هزار الله اكبر!!! 

 

هر كي بالا مي رفت بايــ-د از همونجا یی که دیگه نمی تونســـت ادامه بده فرود مي اومد راستش بيشتر ياد پاراگلايدر مي افتادم تا سنگنوردي !!

 

وحيد كه به اينجا رسيد مي خواست پايين بياد چه فرودي که پر از تاب خوردن بود!!!!!

 

 

وقتي كه پايين اومديم هوا كاملاً تاريك شده بود امروز ،روز پر از يادگيري براي من بود

 برنامه ي فردا ساعت ۵:۳۰ صبح حركت به سوي سرزمين رويايي من بيستونِ رو مي تونيد توي پست بعدي بخونيد.

 

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم مرداد 1385 8:4 توسط ری را |


 

ديروز غروب توخيابونا داشتم بی هدف قدم مي زدم و با خــــودم فكر مي كردم كه يه خبري رو شنيدم لحظه ي اول بغض گلومو گرفت ؛ خودمو به زور كنترل كردم اما بعدش خيلي خوشحال شدم !!

مي دونيد چرا؟

آخـــه بعد ۲۱۶ روز يكي  كه ازخونـــــــوادش دور بود و دوست داشت پيش دوستاش باشه رو  آورده بـــــودن زادگاهش تا واسه هميشه پيش مادر و خونوادش بمونه!!

سوار ماشين شدم انگار يه قلوه سنـــــگ ته گلوم گير كرده بود !! ۳ كورس سوار ماشين شدم!! ترافيك شديد خيابوناي شلوغ!! مگه مي رسيدم خونه !!

شب بود كسي هم اشكامو نمي ديد  اما نتونستم حتي يه قطره اشك بريزم  !!!

آره مهـــــدي مرزباني رو امروز كرمانشاه آورده بودن مهدي ي كه بوي يوسف، احسـان، محمود ، مسعود و فرشاد كه هنوز اون بالا مونده بود رو مي داد.

مي گفتن لحظـــــه اي كه مهدي داشته مي رفته كمك دوستاش تو اشترانكـــوه ، به مادرش  گفتن قول مي ديم مهدي رو صحيح و سالم برگردونيم !

آخه يوسفي كه 5 سال پيش رفته علم كوه هنوز نيومده و اون بالا زير يه صخره مونده مادر نمي خواسته كه مهدي هم مثل يوسفش بره و ديگه....

بعد از اين اتفاق ديگه دوستاي مهدي روي اينو نداشتن كه خانم مرزباني رو ببينن!

هيچ وقت ضجه هاي خواهر مهدي رو روزي كه خانواده ي احسان بدون اومدن بچه ها كرمانشاه رسيدن  رو مي شنيدم كه سراغ  مهدي رو از خانواده ي شهبازي مي گرفت فراموش نمي كنم!!

مهــــــدي عاشق كوه بود حتي با اينكه يوسف رو توي علم كوه از دست داده بود اما بازهم شيفته ي كـــوه بود و هيچ چيز نمي تونست مانع اين علاقه بشه!!

مهدي و مسعود  و فرشاد چه بي باكانه از جون خودشون  واسه همنورداشون مايه گذاشتن .

من كه كه كوهنورد نيستم امامي دونم اين درسهارو مهدي ومسعود و فرشاد و امثال اونها  از كوه  ياد گرفتن و  مطمتنم تعدادهمچين كسايي كم نيست!

مي دونيد خوشحاليم واسه چي بود؟

خانم مرزباني كه هنوزباور اين قضيه براش خيلي سخت بود همش چشم براه اومدن پسرش بود حتي جنازه ي پسرش هم آرومش مي كرد!!

 دقيقا اونا امروز همون احساسي رو داشتن كه ما موقع اومدن احسان داشتيم

نمي دونم چي بگم عوضش الان كه ساعت يك شبه بغض گلومو گرفته و اشكام سرازير شده

 

آره قهرمان  به زادگاهت خوش آمدي

 

اي آسماني

بگو آيا در كوي شما

خبري از چشمان باراني

رنگ شب من هست؟ 

 

مي گفتن با اومدن فصل بهار حادثه ديده هاي كل جنـــــون رو پيدا مي كنن ! اما تابستــــون داره به نيمه اش مي رسه و خبري از فرشاد احسانپور نيست!!

رضا كوچولوي احسانپور نوزادي كه هنوز حتي پدرش رو نديده مي دونم اونم منتظر اومدنه پدرشه

 اون وقتي كه بزرگ بشه به پدرش افتخار مي كنه و درسته كه هيچ وقت پدرش رو نمي بينه اما وقتي كه ياد پدرش افتاد حداقل اگه پدرش اينجا باشه دلتنگيهاشو  سرمزار پدر دليرش مي گه !!!

اميدوارم هرچه زودتر فرشاد احسانپور هم به زادگاهش برگرده.

 

مقام عزيزانمان در اوج آسمانها و يادشان در اعماق وجودمان

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه سوم مرداد 1385 2:0 توسط ری را |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

طوفان اگر سراغ تورا گرفت
کوه باش وُ
نسیم اگر به دیدار تو آمد
باغ!



صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

کوهستان سرد
كلام
سایت گروه کوهنوردی سهیل
شاپرک تنها
سایت کوهنورد
پرشین وبلاگ
پرشین استت
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

86/12/01 - 86/12/29

86/11/01 - 86/11/30
86/09/01 - 86/09/30
86/08/01 - 86/08/30
86/06/01 - 86/06/31
86/05/01 - 86/05/31
86/03/01 - 86/03/31
86/02/01 - 86/02/31
86/01/01 - 86/01/31
85/12/01 - 85/12/29
85/11/01 - 85/11/30
85/10/01 - 85/10/30
85/09/01 - 85/09/30
85/08/01 - 85/08/30
85/07/01 - 85/07/30
85/06/01 - 85/06/31
85/05/01 - 85/05/31
85/04/01 - 85/04/31
85/03/01 - 85/03/31
85/02/01 - 85/02/31



پیوندها

K2
ولاش
داغلار
تا اوج
رازکوه
سوتک
آناپورنا
آیریکان
نوپتسه
ابهر کوه
برج سینا
تهران کوه
کوه انتظار خدا
دریای سرخ سرخ
شب سكوت كوير
کوهنوردی و زندگی
سنگنوردی در قزوین
گروه کوهنوردی فراز
آزاد کوه
یادداشتهای یک کوهنورد
سرخ كوه
طنز كوه
آوازهاي كوه
گروه کوهنوردی تاریانا
کوهنورد
کوه در آیینه تصویر
چنگ الماس
سایتهای کوهنوردی و سنگنوردی
انجمن کوهنوردی پلي تكنيك تهران
گزارشات صعودبه قلل ودیواره های مرتفع
تارنگار يك عنكبوت در مورد طبيعت و زندگي
انجمن کوهنوردی دانشگاه صنعتی خواجه نصیر
امید کوهستان
با هم همسفر شویم
گروه کوهنوردی پراو کرمانشاه
مسیر جادویی
گروه کوه نوردی البرز دامغان
واگويه هايم
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin


همراهان بیستوون: عزیز