تبليغاتX
بیستوون

بیستوون

قسمت سوم

 

....احسان از جلو می رفت من هم پشت سرش محمود و مصطفی هم بعد از ما می آمدند

حدود 20ـ30 متری که صعود کردیم به یک تخته سنگ شیب دار  رسیدیم  که جلوی آن یک یال برفی بود و زیر آن حالت یک اتاقک کوچک را داشت.

احسان گفت: اینجا صبحانه نخوریم؟

گفتم : باشه .

   بچه هاکه به ما رسیدند توافق کردیم که همانجا صبحانه بخوریم.

صبحانه ی ما یک بیسکویت مادر، چند شکلات و دو ساندیس بود که هر دونفر یک ساندیس خوردیـم بعد از خوردن صبحانه احسان گفت : بچه ها من سرم خیلی گیج می ره ؟

سرمن هم گیج می رفت یعنی همه همین حالت را داشتیم و بدلیل ضعف و خستگــی سرمان  گیج می رفت.

مصطفی گفت: حرکت کنیم یال را که بالا برم به یک دره می رسیم ازاونجا به پناهگاه می ریم.

شروع به صعود کردیم .

محمود از جلو من پشت سر او ، احسان ومصطفی هم  از آخر حرکت می کردند. حدود 60 ـ70 متری صعــود کرده بودیم . برگشتم پشت سرم را که  نگاه کردم نه احسان بود و نه مصطفی! حتی سریع جای پاهــای مـا با برف شده پوشیده بود.

صدای مصطفی را خیلی ضعیف می شنیدم که مرا صدا می زد:

ـ بیا پایین! حمید بیا پایین!!

ـ من این چند قدم رو با این کولاک با چه بدبختی بالااومدم تو بالا بیا ؟!!

ـ نه نمی شه  تو پایین بیا!!
به محمود نگاه کردم گفت: برومن همین جا هستم تا برگردی .

پایین آمدم به مصطفی رسیدم ،

ـ اتفاقی افتاده مصطفی ؟؟

ـ نمی دونم احسان هذیان می گه! به کردی صحبت می کنه من متوجه نمی شم!!

احسان مصطفی را صدا می زد.

جلو تر رفتم تا مرا دید بغلم کرد

ـ حمید سردمه !

ـ سردته؟ بیا بشینیم استراحت کنیم گرم که شدی بعد می ریم .

احسان حتی نمی توانست راه برود ، حالت گنگی داشت .

نشستیم به مصطفی گفتم: من راه رو بلد نیستم برو به هر قیمتی شده کمک بیار محمود هم بــالاست بهش بگو بیاد به ما کمک کنه.

ـ باشه حمید تو هم تا جایی که می تونی گرم نگهش دار .

او رفت من ماندم و احسان.

احسان حالش خیلی بــد بود.! کاپشنم را در آورده  و دور پاهــایش پیچیدم . زیپ کاپشنش را بالا کشیـــدم و لباسش را مرتب کردم کولــه اش را هم زیرش گذاشتم و او را  در آغوش کشیـــدم . فقط نگاهم می کرد و

 می خندید با سیلی به صورتش می زدم که نخوابد.

چشمهـــایش می رفتند دوباره برمی گشتند، یک لحظه می خندید ـ بی حرکت می شد! دوباره سیلی زدم!

می خواست  او را نزنم مقاومت می کرد که بخوابد وقتی او را می زدم دستانش را بلند می کرد که : نزن! نزن! می خواهم بخوابم!!!

احسان لحظه به لحظه ضعیف تر می شد حتی صدایش را هم نمی شنیدم !

فقط نگاهم می کرد ، می خندید و مبهم چیزهایی را می گفت که متوجه نمی شدم .

دستش را به سمت گیره ی کلاهم برد گیره را گرفت و آرام گفت :

بـ ـیـ ـسـ ـتـ ون  

ـ بیستون؟

خندید و سرش را تکان داد که :  آره ، آره .

دوباره بغل کردم ودلداریش می دادم :

انیس پایین منتظر ماست  توکه قوی بودی ؟

فقط نگاهم می کرد ومی خندید.

یکدفعه مردمکهای چشمش به شدت باز شدند نفس عمیقی کشید دستی هم به صورتم زد وبی حرکت شد!!!!

شروع کردم به ماساژ قلبی وتنفس دهان  به دهان، عرق کرده بودم اما نفس که به او می دادم ریه هایش هوا را به بیرون پس می دادند چشمهایش باز بودند و به من نگاه می کرد!

دیگر هیچ علامتی از زنده بودن در احسان نبود!! باور نمی کردم!

دو ضربه به سینه اش زدم و بلند صدایش می زدم ، داد می زد!!

اما نه احسان  واقعاً تمام کرده بود !!

ـ خدای من ! با چه رویی به پدر و مادرش به انیس بگم که دیگه احسان نیست؟!!

محکم بغلش کردم و به همون حالت خوابم برد .

چشمهایم را که باز کردم هوا کاملاً تاریک شده بود و احسان که با چشمهای باز به من نگاه  می کرد.

 تازه خاطرم آمد که چه اتفاقی افتاده است  !!

دیگر هیچ کاری از دست من بر نمی آمد ، دوباره نبضش را گرفتم ، نفس هم که اصلاً نمی کشید! آره احسـان زنـــده نبود!!!!!!!!!!!!

دستها و پاهایم بی حس شده بودند و خیلی تشنه بودم ، آب هم نداشتیم کاپشنم را از زیر احســان کشیدم کاملاً خیس شده بود. دوباره همانجا به قصد مــــردن خوابیدم چون هیچ راهــی نداشتـم ! تافردا چطـور می توانستم  زنده بمانم؟ حتی اشهد خودم را هم خواندم .

نیمه های شب یکی دوبار از خواب پریدم تا اینکه صبح از خواب بیدار شدم .

احساس خفگی می کردم چشمهایم را که باز کردم برف روی هر دویمان گرفته بود با چه مشقتی برفها را کنار زدم تمام بدنم یخ زده بود ! اما من زنده بودم ؟

هوا خیلی خوب شده بود آسمان کاملاً  صاف بود .

جایی که ما بودیم سایه بود تصمیم گرفتم که به طرف آفتاب بروم تا یخهای بدنم آب شود.

دوباره به طرف احسان برگشتم بغلش کردم بوسیدمش ،  حتی با او حرف می زدم به خودم دلداری می دادم که شاید احسان زنده باشد ؟

اما باز هیچ علامتی از زنده بودن دراحسان نبود !!

کلاهش را مرتب کردم برفهای روی صورتش را پاک کردم و همان گوشه ی صخره درازش کردم .

کلنگم را بلند کردم تا به سمت آفتاب بروم به امید اینکه گروه امداد برای  کمکم به ما بیایند.

در همین لحظــه صدای خیلی ضعیفی را ازسمت راستم شنیدم! دیگر هیچ کاری ازدست من برای احسـان برنمی آمد.تصمیم گرفتم حداقل جان خودم رانجات دهم.حالم خیلی بد بود.

 به  سمت بالا حرکت کردم به یک دره خیلی بزرگ رسیدم که به دره دایـــی معروف بود سه نفر را کف دره دیدم که خیلی از من دور بودند .

دو سه بار داد زدم اما صدای مرا نمی شنیدند اما فکر می کنم یکبار صدای مرا شنیده بودند.

با خود گفتم بهترین راه این است که به سمت پایین حرکت کنم  تا مرادیده  یا حداقل صدایم را بشنوند.

صدای شر شر آبـی را شنیدم چشمانم دیگر تار می دیدند یک دیواره ی یخــــی رادیدم که باید تــــــراورس می کردم همانطور پایین آمدم صورتم را که به دیواره زدم خیس شد ، شروع به خوردن آبی که از دیـــواره پایین می آمد کردم .

یک لحظه بهمن از زیر پایم در رفت، بالای سرم را که نگاه کردم یک شیب خیلی تندبودکه هر لحظه امکــان داشت  گرفتار بهمن شوم .  فهمیدم جای واقعاً وحشتناکی قرار گرفته ام !

به سمت چپ خودم تراورس کردم یک دیواره ی کاملاً یخی بود با کلنگ جا پا درست کردم و رفتم . وقتــی تراورس یخــی را رد کردم به یک جای مسطحی رسیدم همانجا نشستم و خودم را روی برفها انداختم. دیگر نای بلند شدن را نداشتم ، که یک نفر روی سرم آمد درون یک شیـــ-ب تند ایستاده بود! پایین نیامدند و مرا تشویق کردند که به سمت بالا بروم  یکی از آنها حاجی باقری از کوهنوردان بروجرد بود به من گفت :

چته حمید ؟

ـ تشنه م آب می خوام

ـ بیا بالا ما آب داریم میوه داریم بیا!

آنها مرا به بالا آمدن تشویق می کردند  چند قدم که رفتم  گفتم : تمی تونم بالا بیام !

همراه آقای باقری پایین آمد زیر بغلم را گرفت و شروع کردم  به گریه کردن  گفتم : احسان تمام کرده  !

ـ نه احسان چیزیش نیست  تو کماست !

به من آب و ساندیس چای دادند . بالا که آمدم  حاجی باقری را بغل کردم 

ـ حاجی شرمنده ام احسان رو جا گذاشتم !

ـ نه پسرم دشمنت شرمنده احسان چیزیش نیست ! احسان زنده است !

ـ حاجی بچه نیستم دارین گولم می زنید؟ احسان تمام کرده.!

ـ نه احسان رفته تو کما!

در همین حین بچه های اراک به من رسیدند چند نفر از دوستانم آقای بیاتانی ، آقای رستمی و برادر مصطفی  هم همراه آنها بودند. چای زیادی به من دادند.

به سمت پناهگاه حرکت کردیم مصطفی هم آنجا بود ومات وحیران به من نگاه می کرد.

اورا بغل کردم.

ـ محمود کو؟ احسان؟

ـ احسان بالاست تمام کرده!

ـ محمود؟

ـ مگه با تو پایین نیومد؟

ـ نه! من محمود رو فرستادم که بیاد به تو کمک کنه !

اینجا بود که فهمیدیم محمود هم مفقود شده !!

به سمت پناهگاه در حال حرکت بودیم که گفتند: برگردیـد هلی کوپتر در حال بالا اومدنـه این همه راه رو نمی تونید پایین برید شما رو با هلی کوپتر پایین می فرستیم . 

به محض آمدن هلی کوپتر من ومصطفی و چندنفر از بچه ها سوار شدیم و مارا به هلال احمـــر ازنا منتقل کردند.

                                                                       ادامه دارد....

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام خرداد 1385 15:41 توسط ری را |


سگ‌های تجسس هم برای کشف کوهنوردان ناپدید شده دست به کار شدند

در صورت به هدف نرسیدن هر 15 روز یکبار، جست وجو را تکرار می‌کند. روز 26 آذر پارسال 4 کوهنورد در ارتفاعات قله کوله جنون اشترانکوه ناپدید شدند...

یک گروه 16 نفره امداد و نجات کوهستان جمعیت هلال احمر کرمانشاه و سگ‌های تجسس برای یافتن جنازه‌های کوهنوردان ناپدید شده به اشترانکوه اعزام شدند.
گروه کمترین مدت اقامت در محدوده ماموریتی خود را سه شبانه روز اعلام و اضافه کرد: در صورت به هدف نرسیدن هر 15 روز یکبار، جست وجو را تکرار می‌کند. روز 26 آذر پارسال 4 کوهنورد در ارتفاعات قله کوله جنون اشترانکوه ناپدید شدند و از ابتدای امسال با گرم شدن هوا چندین عملیات مختلف به منظور کشف جنازه‌ها صورت گرفته است. روز چهاردهم خرداد نیز جنازه یک کوهنورد اراکی کشف شد و تلاش‌ها برای یافتن پیکرهای سه کوهنورد کرمانشاهی همچنان ادامه دارد.

منبع : روزنامه هموطن سلام پنجشنبه 25 خرداد 1385

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم خرداد 1385 23:52 توسط ری را |


قسمت دوم

 

ناگفته ها از زبان حميد اميري

 

....خیلی تند حرکت می کردیم. محمـود به احترام سنش و حدود ۱۰بار قلــه را صعودکرده بود ونیز به اصرار خودش از جلو حرکت می کرد،  احسان هم از پشت سر ، بعـد من و مصطفی که از همه کوچکتـر بود و صعود های زمستانی سختی را آمده بود ازآخر، تیم را جمع می کرد.

به زیر تیغــه رسیدیم تا در لباسها و کفشهایمان در آوردیم  که خود را آماده صعود کنیم بچه های گروه دوم هم به ما رسیدند.

آقای بیاتانی سرپرست تیم با همراهانشان به دلیل بدی هوا ما را  از رفتن به قله منصرف می کردند.اما احسان با خنده و شوخی رو به آنها گفت:

ما 350 کیلومتر راه را آمدیم می خواهیم قله راصعود کنیم!!

ـ ما زیاد اصرار نمی کنیم هر طورخودتان صلاح می دانید.

اما هوا هنوزبه صورتی نبود که نگران شده و ازرفتن منصرف شویم تیم تصمیم به بالا رفتن  گرفت.

 حول و حوش ساعت 12 بود که شروع به صعود کردیم  یک بی سیم همراه ما بود و موبایل هم با خود نبرده بودیم.

به حرکت خودادامه می دادیم بین راه بارش برف شروع شد، آقای بیاتانی بی سیم زد ومجدداً به خاطر بــدی هوا ما را از رفتن به بالا منصرف کرد! اما ما نیم ساعت بیشتر تا رسیدن به قلـه فاصله نداشتیم و نیز به دلیل بارش برف دیواره کاملاً یخ زده بود اگرمی خواستیم به سمت پایین حرکت کنیم مطمئناً اتفاق بـدی در کمین ما بود. طنـــاب زیادی هم همراهمان نبرده بودیم تنها یک طناب ۱۵،۱۰ متری داشتیم  و زیاد کار فنی انجام نمی دادیم فقط با دست به سنگ . هوا هم زیاد نبود فقط برف آرامی می بارید با این شرایط تصمیم گرفتیم صعود کنیم.

اما هر چه بالاتر می رفتیم هوا  لحظه به لحظه بدتر می شد.

 ساعت حدود 2بود که به قله رسیدیم  اما دیگر چشم  چشم را نمی دید  احسان و محمود  زودتر از ما رسیده دستکشهایش را عوض کرده و منتظر رسیدن ما بودند. آن بالا برای من و احسان که اولین بار بود به کله جنون می آمدیم و  اینکه یکی از آرزوهای بزرگمــان تحقق یافته بود احساس غـرور می کردیم.

  من و مصطفی هم سریع دستکشهایمان را عوض کردیم  لباسهای گرممان را پوشیدیم و حــرکت کردیم.

محمود و احسان از جلــو و من چون کفشم خـراب بود و کلنگم هم حمایـــت نداشت دیرتر از آنها حرکت می کردم  مصطفی هم از پشت هوای من را داشت . حدود ۱۰۰ـ ۲۰۰ متری عقب تر از احسان ومحمود بودیم. آنها حرکتشان را کندتر کردند تا به آنهابرسیم. یک شیب تند رارد کردیم پس از رسیدن به یک دوراهی به سمت راست پیچیدیم پس از طی مسافتی به یک دره ی خیلی بزرگ رسیدیم.

  محمود گفت : واسه رفتن به پناهگاه باید این راه رو بریم یه محلی هست بنام شصت خدا   آره راه رو درست اومدیم.

پس از عبور از چند دست به سنگ کف دره یک پرتگاه خیلی بزرگ بود محمود به محض دیدن پرتگاه گفت : راه رو اشتباه اومدیم!!

حدود ۵۰۰ متری را که پایین آمدیم دوباره به سمت بالا رفتیم. دیگر توانمان را حسابی از دست داده بودیم با تراورس مسیــربه سمت راست و عبور ازیک یال به دره ی بعــدی رسیدیم  با دیدن یک سنگ چین و یک درختچه اروس آن دره را به سمت پایین آمدیم دوباره به  یک پرتگاه رسیدیم هوا کاملاً تاریک شده بود 

کولاک شدیدی بود چراغ پیشانی نداشتیم حتی  جلوی راهمان را هم نمی دیدیم.

  در قسمتی از همان پرتگــاه یک ناودانی مانند بود که برف ازآن پایین می آمد.تصمیـم  گرفتیم یک خانه ی برفی درست کرده و شب را همانجا بمانیم .

محمود و مصطفی شروع به کندن شکافی پشت قسمتی که برف پایین می آمد کردند ویک خانه برفی درست کردند.

درون خانه ی برفی جای ۳ نفر به راحتـــی می شد  اما باجمع نشستن جای سه نفرو نصفی بیشتر نمی شد.

اول من داخل رفتم بعد احسان، محمود و مصطفی که نیمی از بدنش داخل خانه ی برفی گذاشته بود.

 تا نیمه های شب حالم خیلی بد شده بود تــب شدید همراه  با گلو درد داشتم به حـدی که شروع به هذیان گفتن کردم احسان مرا بغل کرده بودو مدام دلداریم می داد:

ـ حمید هیچی نیست نترس فردا پایین می ریم. امشب برای همه یه خاطره می شه!!

بچه ها شوخی می کردند و همه به من روحیه می دادند.

حدود ساعت ۶ صبح بود که هوا روشن شده بود که احسان گفت : بچه ها بهتر نیست حرکت کنیم هوا خیلی سرده .!

همه سردمان بود و حال من هم نسبت به شب قبل خیلی بهتر شده بود و واقعاً سرحال بودم. شروع به حرکت کردیم .

ادامه دارد.....

از سمت راست به ترتيب: آقايان حبيب شهبازي (عموي احسان)- زنده ياد احسان شهبازي- آقاي؟ -  حشمت شهبازي(پدر احسان) و حميد اميري

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385 22:1 توسط ری را |


دوستان عزيز از مشكلي كه توي قسمت عكسها پيش اومده بود از همه پوزش مي طلبم!!

اميدوارم ديگه عكسها قابل ديدن باشن!!

 همینطوراز راهنمايي هاي آقاي عزيزاللهي و افسانه عزيزم ممنونم .

اين گلها هم تقديم به شما نازنين همراهان بيستوون

 

 

هميشه پاينده باشید.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385 16:20 توسط ری را |


به خودم قول داده بودم كه از جمعه ۱۹ خرداد بطور جدي به كوه برم.

طفلک  وحيد برادرم رو چقدر سركار گذاشته بودم  وعده ي اين جمعه رو به جمعه ي بعد موكول مي كردم!

شب به دوستاي كوهنوردم زنگ زدم تا با اونا كوه برم من كه زياد كوه نمي رفتم  پس بايد با كسي مي رفتم كه حداقل مسير ها رو بلد باشه.

تماس اول : من كرمانشاه نيستم ايشالله هفته ي بعد!

تماس دوم:  عزيزم مهمون دارم ميدوني چقدر حساسن چطوره وسط هفته بريم؟

چون وحيد امتحان داشت و خودم هم نمي تونستم صبح به كارام برسم گفتم: نه قول دادم به وحيد كه فردا برم عيبي نداره هفته ي ديگه با هم می ریم

......

 و دوستاي ديگه هم چون امتحاناي  پايان ترمشون نزديك بود دعوتم رو نپذيرفتن !

خلاصه صبح ساعت 4 از خواب بيدار شدم  كوله هامون رو بستم  (شب مطمئن نبودم كه مي ریم) وسايلم رو حاضر كردم.

حالا كي وحيد رو بيدار كنه؟

با هزاراسم صداش زدم: وحيد ، داداشي ، عزيزم، وحيدي .....

وحيد پاشو ديگه چقد صدات بزنم !!!

آجي من كه امروز امتحان ندارم!

 خندم گرفته بود : عزيزم امتحان چي پاشو مي خوايم برم كوه.

با چه سرعتي بيدار شد و خودش رو حاضر كرد.

پدر بيچاره هم بيدار شد(پدر عزيزم!) ما رو تا طاقبستان رسوندن قرار شد ما هم همراه  با اين جماعت بريم كوه پيمايي. از پدر خداحافظي كرديم رفتيم بالا.

بعد از يك ماه و نيم اومده بوديم كوه من هميشه غروبها كوه مي رفتم  اونم بطور تفريحي ( شايد از هم تپـــه   بالا مي رفتم!!)

-                                                                              هيچ وقت فكر نمي كردم كرمانشاه اينقدر عاشق كوه داشته باشه چه جمعيت عظيمي  چه اونايي كه بالا رفته بودن و چه كسايي كه مثل ما هنوز اول راه بودن  و ما هر چقدر با لا مي رفتيم به آدماي پايين اضافه مي شد.

 

توي این عكس اگه خوب دقت كنيد مي تونيد مشتاقان كوه رو ببينيد:

 

 

 

خوش به حال اين پرنده  كه هميشه  بالاست با كلي زوم كردن تونستم اين عكس رو بگيرم.

 

 

 

به نظرتون داره به چی نگاه مي كنه؟

 

اينم عكس آقا وحيد كنار لانه ي همون پرنده!

 

 

 

اون بالا اونقدر شلوغ بود كه نمي شد چند دقيقه اي بايستي و  باخدای خودت........

من كه نتونستم!

 

بين راه همش به بخور بخور گذشت من كه اين پايين اهل خوردن نبودم نمي دونم چرا  بالا دوست داشتـــم بخورم. وحيد هم مدام از هله هوله هاي خودش بهم تعارف مي كرد باورتون نميشه اگه بگم پره جيب هاش  لواشك قره قوروت بود!!

 

طلوع خورشيد از فراز كوه طاقبستان:

 

 

ميدان ورودي پارك كوهستان:

 

 

 

خيلي زود تر از اونكه فكر مي كرديم  پايين اومديم.

شروع خوبي بود اميدوارم اين كوه پيمايي ساده  راهي باشه  براي صعود به قله هایي  که آرزوشون رو دارم !!

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385 10:56 توسط ری را |


مي گن امروز روز تولدمه

بيست و چند بهاراز عمرم  رو پشت سرگذاشتم  و تونستم بهار 85 رو هم ببينم

چقدر روزا   زود  مي گذرن بي اونكه حسابشون دستت باشه

چه كسايي كه روز تولدم بودن  يا بهم تبريك گفتن.

 اماامسال از بعضي هاشون دورم اما مي دونم همونجور كه ديشب خواب ديدم توي يه باغم و اون كسايي رو كه امروز اينجا نيستن و به حيات جاودانه رسيدن اومده بودن پيشم

اما زود تركم كردن!!!

با اينكه خيلي دوست داشتم پيششون باشم  اماخيلي زود حتي بدون خداحافظي منو تنها گذاشتن !!

چه روياي شيريني بود.

 

 

چقدر دلم براي تو تنگ است

دعا كن نشكنم .

به تو گفته بودم با خشم :

‍« بي تو نمي شكنم.»

و تو گفتي :«براي همين عاشق توام »

و من نمي شكنم

تا تو باز عاشقم باشي

خرگوش سينه ام سخت مي تپد

آيا روزي شعرم را خواهي خواند؟

بي تو راهبه اي معتكف دير وفاداري ام

زير رداي تنهايي به جاي خالي تو مصلوبم

و مي دانم تورا بخاطر چيزي از دست دادم

كه ارزش داشت.

اما روزهاي سختي است

- سطح زمين فلزي است

در زير آن آتش گداخته-

بيقرارم.

 

و چقدر دوست دارم  حالا كه خداوند اونا رو به لقاي خود فراخوانده نوبت من رو هم نزديك تر كنه.

و امیدوارم تا وقتي كه هستم و بيستوون هم هست بتونم شما دوستاي عزيزم رو به کرمانشاه دعوت كنم  تا همه ي شما رو از نزديك ببينم و بتونيم كوه بيستون رو بالا بريم.

به اميد اون روز

 

 

عکس از ری را

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم خرداد 1385 8:34 توسط ری را |


بر گرفته  از گزارش:

 

کل جنون آخرین صعود

 

 

 نوشته انیس شهبازی و زهرا جلیلیان(ری را)

ویژه دومین همایش گزارشهای کوهنوردی کانون کوهنوردان ایران

 

زندگی یعنی خطر،

زندگی یعنی خطر پذیری ،

زندگی یعنی رفتن از شناخته به ناشناخته

ازقله ای به قله ی دیگر،

صعود به قله های بکر ،

حرکت برپهنه ی دریای ناشناخته بی هیچ نقشه ای

بی هیچ راهنمایی

تنها در این هنگامه است که زندگی

پرشوری خواهی داشت

و تنها در این گیر و دار است که در خواهی یافت زندگی چیست؟

و مـا ، در جستجوی معنای زندگی ، کوه را برمی گزینیم می خواهیم پایــمردی، استواری و صلابت را از کوه بیاموزیم.

دستی آشنا  ما را در گرمای تابستان و در سرمای جانفرسای زمستان تا قلــه های کوه می برد.آن  بالا انگار عالـم دیگری است.آنجا تمام دغدغه ها را از یاد می بریم و آرامش از دست رفته مان را همچون کودکی کـه از مادرش دور بوده در آغوش کوه باز می یابیم.

آری می خواهیم معنای زندگی را در کوه بیابیم و همواره دیدار او را در سر داریم.

می گوند مرگ به زندگی زیبایی می بخشد احسان و محمود  در جستجوی معنای زندگی به زندگیشان زیبایـــــی بخشیدند.

و مهدی، فرشاد و مسعود هم در جستــــجوی زنده دیدن همنوردانشـــــــان در دل اشترانکوه به نحوی دیگر به زندگیشان زیبایی بخشیدند.

آری آنها رفتند و با رفتنشان توانستند زندگی را زندگی کنند.

 

این نگاشته تنها بخشی از حادثه ای است  که برای عزیزانمان رخ داد.

ماندگاری آنها نه به این تلاشهـا و نگاشته های کوتاه ونــه در اذهان میرای مــاست. آنچه کردیم باشد بــــرای تسلای خودمان و شادی ارواح آنها. که حق آنها بر ما بیش از این  یادها وخاطره هاست.

یکی از زیبا ترین صعودهای هر کوهنـوردی صعود زمستانی به یکی از دشوارترین کوههــای مورد علاقـــــه اش است و شاید آرزوی خیلی از کوهنوردان ایرانی در فصل زمستــان صــــــــعود به خط الرأس اشترانکـــوه باشد. 

در روز 25 آذر 85 سه کوهنورد کرمانشــــــــاهی بنامهای حمید امیری احسان شهبازی و خواهرش همراه با کانون کوهنوردان اراک و چند تن از دوستان تهرانی خود به سمت کله جنود در اشترانکوه رهسپـــــــــــــار می شوند در آنجا به دلیل شرایط جوی نامساعد  

تصمیم گرفته می شود که تیم به سمت قله حرکت نکند و به سه گروه تقسیم شوند:

گروه اول در پناهگاه می مانند.

گروه دوم که قصد تمرین یخ و برف داشتند و گروه سوم متشکل از : محمود قدیمی ، حمید امیری ، احسان شهبازی و مصطفی عباسی  در ساعت 11پناهگاه کامران سلیمــــــــــانی را به سمت قله ترک می کنند.

تیم صعود حدود  ساعت 2ظهر  به قله می رسند که در آنجا با کولاک شدید مواجه می شوند که باعث کاهش دید آنها شده

و راه برگشت را گم می کنند.

و دوباره به سمت بالا حرکت کرده تا راه اصلی را پیدا کنند اما به یک پرتگاه می رسند و بدلیل تاریک شدن هوا و کولاک تصمیم می گیرند شب را همانجا می مانند.

وسایر اعضا تیم که پناهگاه بودند بنا بر تصمیم مسئولان تیم به سمت اراک حرکت کرده و اصرارهای خواهر احسان مبنی بر ماندن در پناهگاه و منتظر برگشتن تیم صعود   راه به جایی نبرده و به اجبار او را همراه با سایر اعضا تیم به اراک می رسانند.

و شب سرپرست تیم به انیس شهبازی (خواهر احسان) خبر می دهد که بچه ها پناهگاه هستند و جای نگرانی نیست!!!

 

اما غافل از اینکه آنها هنوز بالا هستند و راه را گم کرده اند.

.

ادامه دارد.......

 

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم خرداد 1385 6:40 توسط ری را |


گاهی اوقات وقتی که به گذشتم فکرمی کنم  تا بهتر بتونم برای فردام تصمیم بگیرم ، می بینم که خیلی وقتها قدر فرصتها مو ندونستم و خواسته یا ناخواسته چیزهایی رو از دست دادم.

واما شاید گاهی دست من نبوده و به خواست خدا بعضی چیزا، بعضی فرصتها و  بعضی ازنزدیکـــــــانم از من گرفته شده!!

البته از کسی که هستم ، از نزدیکانم، از شغلم ، وتا حدودی از زندگیم گله ای  ندارم!راضی ام.

هرچند که می دونم(ربّم) درازای از دست دادن همین( بعضی ها) خیلی چیزهای دیگه و خیلی راههای جدیــدی رو جلوی پام گذاشته که خودم باید قدرشون رو بدونم و بهترین رو انتخاب کنم.

دیروز که توی تاکسی  نشسته بودم و باز داشتم به این مسائل فکر می کردم بغض گلومو گرفته بود!

بغض آسمون هم گرفته بود! باران قشنگی می بارید.از تاکسی که پیاده شدم بغضم ترکید!خیلی آرام زیر باران راه می رفتم و اشک می ریختم!!!!

اما هیچ کس  توی خیابون راه نمی رفت  همه ی عابرا خودشونو یه جایی پنهان کرده بودن تا خیس نشن!!

اما من با غرور تمام از خیس شدنم، راه می رفتم!!

آخه یاد یه خاطره توی یه روزبارانی افتاده بودم!! اون روز بهت گفته بودم:

حس می کنم

باران

برای نرم کردن دل من می بارد.

برو!

دیگر آسمان اگربدرد

   یادت نمی کنم!

 

اما امروز زیر باران با خودم زمزمه می کردم:

حس می کنم

 باران

برای پنهان کردن اشکهای من می بارد!

رفتی

ولی همیشه یادت می کنم!!!

 

 

 عکس از  ری را (زج)  کرمانشاه - سراب قنبر اردیبهشت 85

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم خرداد 1385 23:41 توسط ری را |


 شنیده می شود بسیج ورزشکاران استان کرمانشاه مسابقه کوهپیمایی را به مناسبت سوم خرداد روز مقاومـت و پیروزی و همین طور گرامیداشت سرباز رشید اسلام زنده یاد احســان شهبازی در 5 خرداد برگزار می کند.

علاقه مندان  جهت شرکت در این مســابقه می توانند تا 4 خــــرداد با شماره تلفن 8254353-0831  مرکز بسیج ورزشکاران تماس بگیرند.

مکان این کوهپیمایی کرمانشاه  ضلع غربی پارک کوهستان دامنه ارتفاعات فرخشاد ساعت 6 صبح

البته گویا این مسابقه کوه پیمایی فقط مخصوص آقایان است!

 

یاد سال قبل این کوهپیمایی افتادم که احسان  شهبازی جز نفرات برتر بود

و امسال برای گرامیداشت یادش این مسابقه برگزار می شه!

وای که چه زود روزها می گذرن

 آدمها چه زود متولد می شن

و  بعضی ها چه ناباورانه نزدیکانشون رو در سوگ از دست دادنشون میگذارن!!!!

 

"مرگ خود گل است و

زندگی چیزی جز درخت نیست

و درخت روییده تا گل بدهد،

گل برای درخت نیست.

درخت باید شاد باشد و برقصد           

آن گاه که گل شکوفا می شود."

 

 

عکسی از زنده یاد احسان شهبازی

روح همه ی عزیزان سفر کرده مان شاد

+ نوشته شده در سه شنبه دوم خرداد 1385 16:55 توسط ری را |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

طوفان اگر سراغ تورا گرفت
کوه باش وُ
نسیم اگر به دیدار تو آمد
باغ!



صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

کوهستان سرد
كلام
سایت گروه کوهنوردی سهیل
شاپرک تنها
سایت کوهنورد
پرشین وبلاگ
پرشین استت
آرشیو پیوندهای روزانه